...یگانه ترین
...بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا
عشق یعنی اینکه وقتی تو سرما میخوری اونم سرما بخوره حتس اکه 300 کیلومتر از هم فاصله دارید... قشنگی فاصله در این است
که گاهی بیادمان می اندازد
کسی هست تا دلتنگش شویم... کاش میشد یه گوشه نوشت:خدایا امشب خیلی خستم...فردا بیدارم نکن..
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند...
نوشتن بر خاک آسانتر و بر سنگ سخت تر است با انگشت بر خاک مینویسی و با تیشه بر سنگ نوشته های خاکی میهمان اولین نسیم اسنت ونوشته های سنگی میهمان تمام تاریخ زندگی را بر خاک مینویسی یا بر سنگ؟
من برمیخیزم. چراغی در دست چراغی در دلم آیینه ای برابر آینه ات میگذارم. تا از تو ابدیتی بسازم... تامی به تازگی صاحب
یک برادر شده بود و مدام به در و مادرش اصرار میکرد که اورا با برادر کوچکش تنها
بگذارند ولی پدر و مادر او از ترس اینکه او هم مانند بیشتر بچه های چهر پنج ساله
به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند به او این اجازه را نمی دادندولی در
رفتار تامی هیچ حسادتی دیده نمیشد بالاخره با اصرار های زیاد تامی مادر و پدر او
راضی شدند و به او اجازه دادند. تامی با خوشحالی به سمت اتاق نوزاد رفت و در را پشت
سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادرش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی
گفت:داداش کوچولو به من بگو خداچه شکلیه؟من کم کم داره یادم میره!
شب کریسمس بود و هوا
سردو برفی. پسرک پاهای برهنه خود
را در برف های کف پیاده رو جابه جا کرد تا شاید سرما کمتر آزارش دهد.او صورتش را
به شیشه ی سرد فروشگاه چسبانده بود و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج
میزد انگار با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب میکرد گویا با چشم هایش آرزو
میکرد. خانمی که قصد ورود به
فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت
داخل فروشگاه چند دقیقه بعد درحالی که یک جفت کفش نو در دستانش بود بیرون آمد :پسر کوچولو!آقا پسر! پسرک برگشت و به آن
زن نگاه کرد وقتی آت خانم کفش ها را به او داد چشمانش برق میزد. پسرک با چشم های
خوشحال وصدای لرزان پرسید:شما خدا هستید؟ زن پاسخ داد:نه
پسرم،من تنها یکی از بستگان خدا هستم. پسرک گفت:آهان
میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
دخترک طبق معمول
هرروز جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد
به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:اگر تا پایان
ماه هرروز بتونی تمام چسب های زخم روکه داری بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات
میخرم.دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت:یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست
و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد
و گفت:نه،خدانکنه.اصلا کفش نمیخوام.
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید، با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا، تا کی، برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت........
تير آرش در کمانم... نام ايران بر زبانم... قله ها در زير پايم... کهکشانها آشيانم...
سرکشم چون کوه آتش آتشم... آتشفشانم.. چون سياوش پاک پاکم... همچو رستم پهلوانم..
کاوه ام آزاده مردم... تار و پود کاويانم.. . من زماد و از هخايم... از ارشک ساسانيانم. مازيارم...بابکم... من رهبر آزادگانم... جشن يلدا جشن نوروز... هم سده هم مهرگانم.. نور خورشيد نور چشمم... آسمانها زير پايم.. زاده پاک اهورا... از نژاد آريايم
ای کاش میشد مثه یه برگ تو پاییز زندگی رو رها کرد و خود را به دست باد سپرد ای کاش میشد...
زن و شوهر جوانی سوار
بر موتور سیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب
یکدیگر را دوست داشتند... زن جوان:یواش تر برو
من میترسم. مرد جوان:نه اینجوری
خیلی بهتره. زن جوان:عزیزم خواهش
میکنم من خیلی میترسم. مرد جوان:خب اما اول
باید بگی دوستم داری. زن جوان:دوستت
دارم.حالا میشه یواش تر برونی؟ مرد جوان:مرا محکم
بگیر. زن جوان:خب حالا میشه
یواش تر برونی؟ مرد جوان:باشه به شرط
اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری.آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه. . . . روز بعد روزنامه ها
نوشتند:برخورد یک موتور سیکلت با دیوار ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که به
دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد،یکی از دوسرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت... مرد جوان از خراب شدن
ترمز آگاهی یافته بود،اما بدون اینکه همسرش را مطلع کند،با ترفندی کلاه کاسکت خود
را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله ی((دوستت دارم))را از زبان
او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
مدت زیادی از
ازدواجشان میگذشت و طبق معمول،زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را طی می کرد. یک روز زنکه از ساعت
های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید،زبان به شکایت
گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته
سکوت همسرش،با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هرآنچه را باعث
آزارشان می شود بنویسند و در مورد آنها بحث و تبادل نظر کنند. زن که گله های بسیاری
داشت بدون اینکه سر خود را بلند کند،شروع کرد به نوشتن.و مرد پس از نگاهی عمیق و
طولانی به همسرش،نوشتن را آغاز کرد... یک ربع بعد،با نگاهی
به یک دیگر کاغذ هارا ردو بدل کردند. مرد به زن عصبانی و
کاغد لبریز از شکایت خیره ماند،اما زن با دیدن کاغذ شوهر،خجالت زده شد و به سرعت
کاغذ خود را از او پس گرفت و پاره کرد. شوهرش در هر دوصفحه
این جمله را تکرار کرده بود: ((دوستت دارم عزیزم))
دختر جوانی چند روز
قبل از عروسی اش آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد او به عیادتش
رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و
آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به
عیادت نامزدش میرفت و همچنان از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا
رسید... زن نگران صورت خود،
که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند: چه
خوب! عروس نازیبا،همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از
ازدواج،زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار
گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند... مرد گفت:من کاری جز شرط
عشق به جا نیاوردم.
این یک
داستان واقعی است که در کشور ژاپن اتفاق افتاده است: شخصی دیوار
خانه اش را برای تغییر دکراسیون خراب میکرد(در خانه های ژاپنی فضای خالی بین دیوار
های چوبی قرار دارد)این شخص در حین خراب کردن دیوار در فضای بین آن مارمولکی را
دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت ولی به یک باره کنجکاو شد. وقتی میخ
را بررسی کرد متعجب شد.این میخ تقریبا دو سال پیش زمانی که این خانه ساخته میشد
کوبیده شده است. چه اتفاقی
افتاده است؟مگر چنین چیزی امکان دارد؟چطور ممکن است ایم مارمولک در چنین محیطی دو
سال زنده مانده باشد؟ متحیر از
این مساله کارش را متوقف کرد و در گوشه ای نشست و مارمولک را زیر نظر گرفت.توی این
مدت دائما از خود میپرسید:توی این مدت چکار میکرده؟چگونه و چی میخورده؟ همانطور که
به مارمولک نگاه میکرد یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد.مرد به
شدت منقلب شد...
مردی در سواحل مکزیک
به هنگام غروب خورشید درحال قدم زدن بود. همانطوری که راه
میرفت شخص دیگری را دید که به وی نزدیک میشد.متوجه شد که او به طور مداوم خم شده
چیزی را از روی شن های ساحل برداشته و به میان آب پرتاب میکند. مرد با تعجب به او
نزدیک شد و پرسید:عصر بخیر رفیق!چکار میکنی؟ آن شخص پاسخ
داد:اکنون هنگام پایین رفتن آب دریاست و این ستارگان زیبای دریایی در ساحل جا
مانده اند.اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد خب من دارم
آنها را به داخل آب میاندازم. مرد به او گفت:اما
هزاران ستاره ی دریایی در ساحل افتاده اند تو نمیتوانی به همه آنها برسی آنها
بسیار زیادند این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل این منطقه رخ میدهد.امکان
ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی. آن شخص با شنیدن این
مطلب لبخندی زد خم شد و دوباره ستاره دیگری را برداشت و همان طور که آن را به میان
دریا پرت میکرد پاسخ داد:برای این یکی تغییر ایجاد شد.
پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه
با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید. عابرانی
که از آن حوالی رد میشدند به سرعت او را به اولین بیمارستان رساندند. پرستاران
ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:باید ازت عکس برداری بشه
تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده. پیرمرد
غمگین شد و گفت:عجله دارم،نیازی به عکس برداری نیست. پرستاران
از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد
گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او
میخورم.نمیخواهم دیر شود. پرستاری
به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد
با اندوه گفت:متاسفانه او آلزایمر دارد.چیزی را به یاد نمی آورد.حتی مرا هم
نمیشناسد. پرستار
با حیرت گفت:وقتی او نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش
او میروید؟! مرد با
صدایی گرفته به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است...


ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ….
ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ…
ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ:ﻣﻦ ﺩﯾﮕــﺮ ﺑﺎﺯﯼ
ﻧﻤﯿﮑـــﻨﻢ
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن
با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من،
خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،
یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را،
بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،
آهسته میگویم،
خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم،
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛
ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور؟
!
آن نامهربان معبود.
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.
خالقت.
اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را.
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.
آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.
به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن،
تکیه کن بر من
قسم بر روز،
هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
این زندگی در چشم من جز غم سرا نیست
دیگر پس از تو
از شعر بودن در من صدا نیست
دیگر کبوترها همه بشکسته بالند
دیگر اقاقیها همه افسرده حالند
دیگر صفای عشق ها از خانه پر زد
دیگر نوای مهرها در گوش من نیست
جغد پلید غربت از هرسو به بامم پر کشیده
با وای وای شوم خود بر کاغذ دل
طرحی ز کابوس شکستن ها کشیده
آیینه دل از هجرت غمگین تو درهم شکسته
چشمان معصوم در انتظار رجعت سبز نگاهت بر در نشسته
تصویر تاریک شب سرد جدایی روی دو بال مرغ بختم نقش بسته
من مانده ام با کوله باری از توهم
من مانده ام با خوابهای پر ز تشویش
من مانده ام تنها و بیکس بی گانه از خویش
وز غرش بیداد میلرزد تن من
برگرد...
برگرد...
تا با نوازشهای چشمان سیاهت
مرهم نهی بر قلب خسته
مرهم نهی بر قلب خسته....
قدم هایَت را میگویم
بعد رفتنت لحظه ها میترسیدن
احساس ها حَبس شده بودند
نورها در خاموشی غَلت میزدند
آسمان خیس بود
بعد رفتنت آیینه ترک خورده بود
گلهای سرخ باغچه ، پرپر در حیات نمایان بودند
رفتنت آرام بود
طوری که حتی زمین صدای پایت را نشنید
کاش باشی و رفتنت "شایعه "باشد ......
تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
شاید امشب سوزش این زخم هارا کم کنی/
آه باران من سراپای وجودم آتش است /
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی/
| Design By : Pichak |



